یه وقتایی
اون وقتا که یه شمه ای از بهشت رو درک کردی و دوباره پرتت کردن تو جهنم
بعد از اون که لقمه های بهشتی خوردی و حالا عذاب شده رزقت
مثل زمانی که هوای پر از خاک به مشام کشیدی ولی بوی خدا رو حس کردی
بعدش
بعدش
بعدش که تو ویرونه ها قدم زدی
شباهت عجیبی که من با درخت دارم ایستادگی است...
در هر فصلی...
در هر ساعتی....
در هر حالی....
با هر میزان بار و ثمر، با هر مقدار غم و اندوه، در تنهایی و میان جمع، در گوشه و در میان....
اما
فقط یک فرق داریم...
او پس از لختی زمستان، دوباره با امید،
یادم باشد
وقت پیری و تنهایی
بچه ها را نکشانم کنارم
یادم باشد
عزتی که خدا داده
مفت نفروشم
یادم باشد
آنقدر خرج بچه نکنم
که بازپسش سنگین تمام شود
یادم باشد
۲۶ساله ام و روزی شاید ۵۶، ۶۶ یا ۷۶ساله باشم
آن روز بدانم
کدام گندم را برداشت می کنم
یادم با